داستان موفقیت حدیثه نبوی‌زاده: رتبه 149 کنکور با وجود کم‌بینایی

داستان موفقیت دانش‌آموز کم‌بینا: حدیثه سادات نبوی‌زاده رتبه 149 کنکور

نام و نام خانوادگی: حدیثه سادات نبوی‌زاده

شهر و استان: شیراز، فارس

پایه تحصیلی: دوازدهم انسانی

رتبه کنکور 1405: 149 منطقه در رشته انسانی (کم‌بینا)

داستان موفقیت حدیثه نبوی‌زاده: رتبه 149 کنکور با وجود کم‌بینایی

مدت حضور در کانون: 1 سال

تعداد دفعات پیشرفت: 7 بار از 17 آزمون اصلی سال دوازدهم

میانگین تراز: 6229

تعداد پاسخ صحیح: 1861 پاسخ

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور

“حافظ”

اواخر بهار و اوایل تابستان بود که در بیمارستان شهر خودمان به دنیا آمدم. فرزند میانی خانواده. پس از اتمام کلاس اول، به شیراز نقل مکان کردیم. شهری پر از امکانات، با آب و هوای گرم و مدارسی که مسیر موفقیت را هموار می‌کردند.

سال‌ها گذشت تا به نقطه‌ای رسیدم که باید در جلسه‌ای مهم شرکت می‌کردم و دایره‌های پاسخنامه را با مدادی پررنگ پر می‌کردم. در آن جلسه، آنقدر دنیا دور سرم می‌چرخید که ناگهان سرم را روی میز گذاشتم و برای ده دقیقه به خواب رفتم. پس از بیدار شدن، بدون هیچ تردیدی به پر کردن دایره‌ها ادامه دادم. ماجرای خوابیدنم در جلسه آزمون، نقل محافل شده بود. البته بعدها قبولی‌ام در دبیرستان دکتر مسیح محیط‌زاده، که آرزوی بسیاری از دانش‌آموزان رشته انسانی بود، به آن اضافه شد. روز اعلام نتایج، از شدت هیجان حس می‌کردم بال درآورده‌ام و می‌توانم پرواز کنم.

ماه اول که کارنامه‌ها را دادند، همه به جز من کارنامه داشتند. پدرم هنوز به اهمیت کارنامه برای من پی نبرده بود. رتبه‌های دوم به بعد هم مشخص شده بودند. خبری از رتبه اول نبود تا اینکه بالاخره کارنامه را به من دادند. البته در ماه‌های بعد و حتی سال‌های بعد، دیگر نتوانستم آن رتبه را تکرار کنم. نمره‌های نوزده و نیم من هرگز به بیست تبدیل نمی‌شدند و همیشه در انتهای صف دانش‌آموزان ممتاز قرار می‌گرفتم.

بالاخره به کنکور رسیدم. اخبار امروز تیر ماه بود و زمان بیرون آوردن کتاب‌ها از زیر تخت و کمد فرا رسیده بود. امتحانات نهایی تمام شده بود و چند امتحان داخلی باقی مانده بود که ناگهان اتفاقی غیرمنتظره همه چیز را به هم ریخت. می‌گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. هفته اول مشاوره تحصیلی‌ام با این برنامه آغاز شد: استراحت تا روشن شدن وضعیت. اما این جنگ برای ما کنکوری‌های 1405 نبود. هر کس برنامه خاص خود را داشت. برای همین، زود به خودم آمدم و در تاریخ 20 تیر اولین گزارش مطالعه‌ام را ثبت کردم. کتاب و هایلایترهای رنگی را روی میز می‌گذاشتم و مشغول درس خواندن می‌شدم. اما کمتر از نیم ساعت، کتاب وسط پذیرایی بود و یک مداد مشکی کوتاه شده از بس تراشیده بودم. سکوت اتاق دیوانه‌ام می‌کرد. تابستان با تمام رکوردهایش، بدون آزمون و با نوساناتی در درصدها گذشت و دوباره بوی ماه مهر به مشام رسید. انگار تمام تسلطم را از من گرفته بودند و دیگر همه چیز از اراده من خارج بود. ظهر که از مدرسه برمی‌گشتم، مثل یک آدمک شنی هزار تکه فرو می‌ریختم و باید خودم را به تخت می‌رساندم. در مدرسه هم بچه‌ها از آزمون‌هایشان می‌گفتند، از درصدهای صد و نودشان و جای اسمشان در رتبه‌های برتر قلمچی. راستش، می‌ترسیدم که وقتی شنبه بعد آزمون شود، هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم. اواسط آبان بود و هر دایره کوچکی که رنگ می‌کردم، می‌رفت کنار آزمون‌های بچه‌هایی که از تابستان درست و غلط‌هایشان را مرور کرده بودند و رگ خواب آزمون‌ها دستشان بود.

داستان موفقیت حدیثه نبوی‌زاده: رتبه 149 کنکور با وجود کم‌بینایی

یک روز دل را به دریا زدم و با یک قطعه عکس و نامه تخفیف که مدرسه قولش را داده بود، رفتم و من هم کانونی شدم. صبح جمعه 16 آبان، پیتزای باقی‌مانده از دیشب را از یخچال بیرون آوردم. مداد کوچکم را برداشتم، پیتزا را در دهانم گذاشتم و به مامان پیام دادم که من رفتم. آنها در شهرستان بودند و من تنها برای آزمون در شیراز مانده بودم. سر جلسه، صندلی‌ام که اسمم رویش زده شده بود، راست‌دست بود و مثل همیشه باید کسی را پیدا می‌کردم که برچسب را تحت نظارت خودشان جابجا کند. روی صندلی که نشستم، ریاضی را، طوری که حتی خوارزمی هم انکار شود، نادیده گرفتم. هنوز ریاضی را شروع نکرده بودم و فکرش همیشه مرا می‌بلعید. از آزمون که بیرون آمدم، از دم مدرسه تا مترو که حدود بیست دقیقه راه بود، پیاده رفتم. من هم بالاخره می‌توانستم در گپ و گفت‌های زنگ تفریح بچه‌ها از آزمون جمعه حرف بزنم و حرفی برای گفتن داشته باشم. آنقدر راه رفته بودم که وقتی به خانه رسیدم، ساعت دوازده شده بود و می‌شد نتیجه را دید. من در کارنامه‌ام هم صفر داشتم و هم صد. همه چیز میان زمین و آسمان بود، اما مثل خواب‌هایم از آزمون هم نبود. تراز آمد و به اندازه یک بند انگشت از 6000 بیشتر بود. تراز 6000 در میان ده یازده نفری که جلوی کلاس می‌نشستیم، اعتبار محسوب می‌شد. اصلا مهم نبود که چند غلط داشتم و چند درست، یا رتبه‌ام آنقدرها چنگی به دل نمی‌زد، اما برای من 6000 داشت و آن، برای ساختن یک جمعه طلایی کافی بود. دیگر کم‌کم توانسته بودم دستم را روی زانوهایم بگذارم و بعد از مدرسه هم می‌توانستم کتاب را باز کنم. تراز قلمچی‌ام هر جمعه یکی دو تا صدتا بالا می‌رفت و یقین آرام‌آرام در قلبم ماندگار می‌شد. گاهی مثل یک فیلم عروسی که همه در آن شام می‌خورند و خوشحالند که ناگهان نوار گیر می‌کند و دیگر خبری از رقصیدن مهمان‌ها نیست. اواسط آذر، برای من نوار زندگی گیر کرد.

اتفاقی ناگوار، میان تست‌های تاریخ مرا به بیمارستان کشاند و غم و اندوه نیز به اتاقم راه یافت. دو روز نتوانستم به مدرسه بروم و این از اولین غیبت‌هایم بود. روزها به ساعت زل می‌زدم و زنگ‌های مدرسه را می‌شمردم. نمی‌توانستم از خانه بیرون بروم یا هوایی به سرم بخورد. کسی، تکه‌ای از قلبم را سوراخ کرده بود و امید ذره‌ذره از آن بیرون می‌ریخت. چهار پنج روز مانده بود تا آزمون. نمی‌دانم آن روزها چه در سرم می‌گذشت که عصر روز اول این حبس چندروزه، بودجه این هفته را جلویم گذاشتم و بدون هیچ رمقی با چشم دنبال نوشته‌های کتاب بودم. اگر کسی با غبطه می‌گفت چقدر قوی هستم، آنقدرها دست روی شانه خودم نمی‌گذاشتم که یعنی کار بزرگی کرده‌ای. ترحم هم چندان